پدر خوبم
رفتی و ما را با درد و غم های بسیار رها کردی....
هنوز باورش سخته که رفته ای نیستی ...
زمانی که صبح می شود نیستی تا صدایم کنی بابا زود پاشو ظهر شد...
بابا کلاست دیر نشه ...
بابا مگه نمیخوای بری سر کار..
دلم برای سوار موتور تنگ شده ... نه هر سواری ای بلکه سوار بر موتوری که تو راننده آن باشی و پشت شانه های استوارت از باد در امان باشم و اطمینان خاطر از همه چیز...
نمی دانم چرا اینطور شد...
بابا کاش می توانستی این کلمات و جملات مرا بخوانی...
بابا سر مزارت بهت گفتم بابا دلم تنگ شده که یکبار دیگر تو را درآغوش بگیرم...
سرت را نوازش کنم و تو دست نوازشت را ب کتاب، زندگی و من...
ما را در سایت کتاب، زندگی و من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 81
تاريخ: پنجشنبه
18 شهريور
1395 ساعت: 14:28